چرا امام علی علیه السلام حق خویش را از خلفا نستاندند؟

شیعه و سنی اجماع بر این مطلب دارند که علی علیه السلام فردی شجاع بوده است آیا بعد از وفات رسول اکرمصلی الله علیه و آله شجاعت او تمام شد و به این خاطر با ابابکر بیعت کرد و سپس با دو خلیفه دیگر؟ چرا علی علیه السلام با اینکه فردی شجاع و دلیر بود و یاوران و دوستان زیادی داشت با خلفاء جنگ نکرده بلکه با ایشان بیعت نمود؟ در حقیقت خلیفه بر حق بعد از پیامبرصلی الله علیه و آلهابابکر است زیرا اصحاب بر او اتفاق و اجماع کردند و علی علیه السلام  هم با او مخالفت نکرده و نجنگید و این نجنگیدن او با خلیفه اول از روی ترس نبوده زیرا که او شجاع بود و یاران زیادی داشت و اگر کسی بگوید از ترس فتنه نجنگیده است باید گفت پس چرا با معاویه جنگید؟

جواب

باید گفت آنچه که تمام منابع سنی و شیعه بر آن اجماع دارند این است که عده­ای از بزرگانِ اصحاب رسول خداصلی الله علیه و آله هیچ­گاه با خلفاء مخصوصاً خلیفه اول و دوم بیعتنکرده و تعدادی از ایشان نیز به اجبار و اکراه پس از مدتی با ایشان بیعت نموده­اند پس در واقع بر سر خلافت خلیفه اول هیچ گونه اجماعی از اصحاب تشکیل نشده که کسی بگوید او خلیفه بر حق رسول اکرمصلی الله علیه و آلهاست.

 

اجماع بر خلافت ابابکر!؟

ابن قتیبه دینوری به مخالفت عده زیادی از اصحاب جهت بیعت با ابوبکر اشاره کرده که بزرگترین ایشان علی بن ابیطالب علیه السلام است. و این جمله را آورده که:

)فلم یبایع علی کرّم الله وجهه حتی ماتت فاطمه رضی الله عنها.([1]

علی علیه السلام بیعت نکرد تا اینکه فاطمه سلام الله علیها وفات یافت.

طبری نیز آورده است که اصحاب بزرگی چون علی علیه السلام طلحه و زبیر و مردانی از مهاجرین از بیعت با اولی اباء کرده و دومی به منزل علی علیه السلام حمله‌ور شده و گفت:

 

لاحرقنّ علیکم او لتخرجن الی البیعه.[2]

شما را می­سوزانم مگر آنکه بسوی بیعت خارج شوید.

او در صفحات دیگری از کتاب خویش آورده است: که نه تنها علی علیه السلام بلکه هیچ یک از بنی هاشم تا شش ماه با ابوبکر بیعت نکردند، )فلما رأی علی انصراف وجوه الناس عنه ضرع الی مصالحه ابابکر.(              

پس هنگامی که علی  علیه السلام دید مردم از او روی می­گرداندند مصالحه با ابابکر را (از روی اکراه) پذیرفت.[3]  

از این جملات کمی یاران حضرت علی علیه السلام که مشخص می­شود (بر خلاف ادعای واهی شبه انداز که گفته است علی علیه السلام که یاران زیادی داشت چرا با خلفاء نجنگید) و همچنین عدم وجود اجماع بین اصحاب پیامبرصلی الله علیه و آله بر سر خلافت ابابکر واضح می­گردد همه  می­دانند که در بین بنی­ هاشم (طبق نقل طبری که از اعاظم اهل سنّت است) اصحاب کباری چون عباس عموی پیامبرصلی الله علیه و آله و دو فرزند او عبدالله و عبیدالله (مخصوصاً عبدالله که از جلالت قدری در نزد مسلمین به ویژه اهل سنّت برخوردار است) و بزرگان دیگری از اصحاب وجود دارند که با ابوبکر بیعت نکرده و بلکه مخالفت نیز نموده­اند حال چگونه می­توان خلافت ابابکر را مبتنی بر اجماع اصحاب دانست؟

پس زمانی که مدرک خلافت خلیفه اول در نزد اهل سنّت اجماع اصحاب است و به قول خود ایشان این اجماع حاصل نشده و فقط عده­ای از ایشان که اطلاع کافی از منابع خودشان ندارند و یا مغرض بوده و نیت صالحی نیز ندارند ادعای اجماع می­کنند باید گفت که خلافت او بدون اجماع بوده و از اساس باطل است و به همین منوال به طریق اولی خلافت عمر و عثمان نیز بر باد است.

ولیکن شیعه ملاک خلافت رسول اکرم صلی الله علیه و آله را نصّ نبوی صلی الله علیه و آله دانسته و بر آن نسبت به حضرت ابی الحسن المرتضی علیه السلام اقامه دلیل می‌نماید.

البته بیان عدم وجود اتفاق و اجماع بر خلافت خلیفه اول فقط منحصر به کتب تاریخی مهم اهل سنّت نیست.

بلکه در کتب روایی معتبره ایشان نیز مذکور است:

)صحیح بخاری و مسلم: کان لعلیّ من الناس وجه حیاة فاطمة فلما توفیت استنکر علیّ وجوه الناس فالتمس مصالحه ابابکر و مبایعته و لم یکن بایع تلک الاشهر(.[4]

صحیح بخاری و مسلم: در زمان حیات حضرت فاطمه سلام الله علیها مردم به علی علیه السلام احترام می­گذاشتند پس هنگامی که حضرت زهرا سلام الله علیها وفات یافتند مردم از علی علیه السلام روی گرداندند پس علی مصالحه و بیعت با ابابکر را پذیرفتند، در حالی که در آن ماه ها (قبل از آن) با او بیعت ننمودند. بخاری در قسمت دیگر کتابش به صراحت از قول خلیفه دوم به عدم وجود اجماع بر خلافت اولی تأکید کرده و نوشته است:

إلاّ ان الانصارخالفونا و اجتمعوا باسرهم فی سقیفه بنی ساعدة و خالف عنّا علیّ و الزبیر و من معهما[5]

عمر گفته است:

انصار در امر خلافت با ما مخالفت کرده و همگی در سقیفه بنی ساعده جمع شدند در همین امر علی و زبیر و کسانی که با این دو همراه بودند با ما مخالفت کردند.

ازجمله خلیفه دوم اینگونه برمی­آید که عده زیادی با خلافت اولی مخالفت می­نمودند.

مسعودی نیز در کتاب مروج الذهب آورده است:

)خرج سعد بن عباده و لم یبایعه فصار الی الشام ... و لم یبایعه احد من بنی هاشم حتی ماتت فاطمة رضی الله عنها.([6]

سعد بن عباده بزرگ انصار هرگز با خلفاء بیعت نکرده و احدی از بنی­ هاشم نیز تا زمان حیات حضرت صدیقه اطهر سلام الله علیها با ابابکر بیعت نکردند.

احمدبن ابی یعقوب در کتاب خویش که معروف به تاریخ یعقوبی است نوشته است:

و کان فیمن تخلّف عن بیعة ابابکر ابوسفیان بن حرب.[7]

یکی از کسانی که از بیعت با ابابکر سر پیچی کرد ابوسفیان بن حرب بود (که باید گفت برای او در کتب اهل سنّت فضایلی ذکر شده است).

ابن ابی الحدید نیز اسماء بعضی از کسانی که از بیعت با ابابکر سر پیچی کردند را این گونه آورده است:

علی علیه السلام ، زبیر بن عوام، خالد بن سعید، عباس بن عبد المطلب و پسرانش عبدالله و عبیدالله، ابوسفیان و همه بنی‌هاشم، عده قابل توجهی از انصار و بزرگ ایشان سعد بن عباده.[8]

این منابع به جز کتاب مروج الذهب که مشترک بین شیعه و سنی بوده دیگر همگی از منابع معتبر و اساسی اهل سنّت می­باشند و همه این منابع نیز بر این مطلب اجماع داشتند که بر بیعت ابابکر اجماعی از اصحاب نبوده بلکه کبار اصحاب چون بنی­ هاشم، زبیر و اسامه بن زید و... با ابابکر بیعت نکردند حال چه شده است که این آقایان حجیّت خلافت خلیفه خویش را بر اجماع اصحاب بنا کرده­اند، نمی­دانم و اگر این را نگویند چه بگویند؟

این از اجماع پوچی که ایشان ادعا می­کنند.

حال که اجماع نقض شد پس چرا حضرت علی علیه السلام با خلیفه اول ابابکر و دیگر خلفاء بر سر خلافت جنگ نکردند؟

آنچه که از سطورِ نگاشته شده از کتب اهل سنّت بر می­آید علت، کمی یاران حضرت مرتضی علیه السلام است.

دقت در عبارات صحیحین که علت بیعت حضرت را با خلیفه اول روی گردان شدن مردم از ایشان بیان می­کنند و همچنین سخنان طبری که بی­ توجهی مردم به حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام  را به صراحت نوشته است و می­گوید به همین دلیل علی علیه السلام با ابابکر بیعت کرده است،[9] این امر را به خوبی اثبات می‌کند.

آیا شما گمان می‌کنید اگر مولای ما حضرت امام علی بن ابیطالب علیه السلام آن شیر غالب خدا تنها چهل یار وفادار داشتند اجازه می­دادند چنین انحراف عظیمی در اسلام پیدا شود؟ و چونان کجی در این عالم احداث گردد که تا امروز و تا ظهور عدل محض مهدی منتظر(سلام الله علیه) این انحراف و کجی ادامه داشته باشد؟

اگر آن شیر خدا (علیه افضل صلوات المصلّین) بر گرفتن حق خویش و همچنین حق همسرشان یاری یافته و یا امری از جانب خدا و رسول صلی الله علیه و آله به ایشان رسیده بود آیا اجازه می­دادند کسانی که از لحاظ منقبت، سبقت و خویشاوندی و حتی از حیث قبیله و عشیره در پست­ترین مکان ممکن بودند حق او را غصب کرده و خویش را امیر المؤمنین!!! بخوانند و بر منبر برادر و پسر عم و موصی خویش یعنی رسول الله صلی الله علیه و آله جای گیرند؟؟[10]

اگر واقعاً اهل سنّت از جمله سلیمان خراشی معتقدند که حضرت علی علیه السلام یاران زیادی داشتند پس منظور این است که افراد زیادتری از بیعت با خلیفه اول سر پیچی کرده­اند که ما نام آنها را نمی­دانیم؟ و این برای سلیمان خراشی و دیگر تابعین او برای نقض خلافت خلیفه اول کفایت می­کند زیرا او حرفی دو پهلو می­زند در اولِ شبهه اشاره به اجماع بر خلافت ابابکر می­کند و در آخر حرف از کثرت یاران علی علیه السلام می‌زند!! علیه السلام کدام یک از این دو صحیح است؟ باید گفت که هیچ یک زیرا اجماع با وارد نشدن حتی یک نفر می­شکند یعنی اگر حتی یک نفر از اصحاب رسول خداصلی الله علیه و آله بر خلافت ابابکر راضی نبوده باشد (که تعداد بیش از اینهاست) دیگر اجماعی تشکیل نشده و در عین حال طبق نقل صریح تاریخ، امام علی علیه السلام نیز دارای یاران و انصار فراوانی برای اخذ حق خویش از خلفاء نبوده­اند.

حتی اهل سنّت در کتب خویش نوشته­اند که حضرت علی علیه السلام از انصار طلب یاری کرده ولی هیچ یک حاضر به یاری ایشان در پس گرفتن حق خویش از ابابکر نشده­اند.[11]

این همان چیزی است که در منابع حقه شیعه نیز بر آن پای فشاری شده است به عنوان مثال مرحوم طبرسی (رضوان الله تعالی علیه) در کتاب خویش به نام احتجاج چنین آورده:

حضرت علی علیه السلام پس از جنگ نهروان در مجلسی نشسته بودند و در آن مجلس از جریان امور گذشته مذاکره می­شد. تا اینکه از حضرت سؤال شد چرا با ابابکر و عمر جنگ نکرده ولی با زبیر و معاویه جنگیدید؟[12]

حضرت علی علیه السلام فرمودند: من از روز نخست زندگی، پیوسته مظلوم واقع شده و حقوق خود را مورد دستبرد دیگران می­یافتم.

اشعث بن قیس برخاسته و گفت: یا امیرالمؤمنین چرا دست به شمشیر نبرده و حق خویش را نستاندید، حضرت فرمودند: ای اشعث مطلبی را پرسیدی پس خوب به پاسخش گوش فرا ده و به خاطر بسپار، و به حقیقت کلام و حجّت من توجه کن که من از شش تن از انبیای گذشته تبعیت و پیروی نمودم:

اول از حضرت نوح علیه السلام ، که خداوند درباره­اش می­فرماید‌:

)فدعا رّبه أنّی مغلوب فانتصر(.[13]

پس پروردگارش را خواند و گفت: من شکست خورده و مغلوب هستم پس مرا یاری کن.

پس اگر کسی بگوید او از قوم خود خوف نداشته، منکر کلام خدا و کافر بدان شده است.

دوم از حضرت لوط علیه السلام ، که خداوند درباره او می‌فرماید:

)لو أنّ لی بکم قوّهً أو آویی الی رکن شدید([14]

ای کاش بر شما قوه و توانایی داشتم و یا در کنار ستون و رکن محکم و استواری پناه می­گرفتم.

پس اگر کسی بگوید: لوط این کلام را برای مطلبی غیر از ترس گفته مسلماً کافر است وگرنه اوصیای انبیاء در این مقام معذورترند.

سوم از حضرت ابراهیم خلیل علیه السلام در این آیه که:

)و أعتز لکم و ما تدعون من دون الله(.[15]

از شما و از آنچه که غیر از خدا می­خوانید عزلت جسته و کناره گیری می­کنم.

پس اگر کسی بگوید او این سخن را برای غیر ترس گفته، کافر است، وگر نه وصی رسول خدا صلی الله علیه و آله معذورتر است.

چهارم از حضرت موسی علیه السلام ، در این آیه: )ففررتُ منکم لما خفتکم(.[16] به خاطر ترس، از شما فرار کردم.

پس اگر کسی با وجود این آیه منکر ترس موسی شود کافر است وگر نه وصی معذورتر است.

پنجم از سخن هارون برادر آن حضرت در این آیه که گفت:

)ابن امّ إنّ القوم استضعفونی و کادوا یقتلوننی(.[17]

ای پسر مادرم (برادرم) همانا این قوم مرا ضعیف و خوار شمردند و نزدیک بود مرا بکشند.

اگر کسی منکر ترس هارون باشد مسلماً کافر است وگر نه وصی رسول خداصلی الله علیه و آله معذورتر است.

و ششم از برادرم محمدصلی الله علیه و آله خیر البشر پیروی و تبعیت نمودم که به خاطر احتیاط و خوف از قریش مرا در جای خود خوابانیده و خود از مکه هجرت نموده و در غار مخفی شدند، اگر کسی منکر ترس آن حضرت از دشمنان باشد کافر است وگرنه وصی او معذورتر است.

در این وقت همه مردم یکپارچه برخاسته و گفتند: ای امیرالمؤمنین ما همه دریافتیم که فرمایش شما صحیح و عمل شما حق است و ما جاهل و گناهکاریم و ما می­دانیم که شما در ترک دعوی و سکوت و تسلیم شدن خود معذور می­باشی.[18]

در واقع حضرت مرتضی علیه السلام با این بیان می­خواهند بفرمایند: که نجنگیدن ایشان با خلفاء چون انبیاء گذشته است که در برهه­ای از زمان مقهور دشمنان خویش می­شدند یعنی کسی نمی­تواند ادعا کند که نباید امیرالمؤمنین علیه السلام از دشمنان خوف داشته و بلکه باید با ایشان با وجود نداشتن یار و ناصر کافی با دشمن خویش مقاتله می­کردند زیرا آن حضرت شش تن از رسولان خدا را نام می­برند که هر یک در مقطعی از زمان به واسطه ترس از دشمن مخفی شده و یا اینکه دعوت خویش را پنهان می­کنند پس امام علی علیه السلام که وصی رسولصلی الله علیه و آله هستند در این باره معذورترند. آنچه در اینجا بیانش حائز اهمیت است این است که، اهل سنّت این حدیث را زیاد نقل کرده­اند که امام علی علیه السلام نسبت به پیامبرصلی الله علیه و آله همچون هارون نسبت به موسی است.

قرآن کریم درباره موسی و هارون آورده است که موسی، هارون را جانشین خویش در بین قومش قرار داد ولی آن مردم گوساله پرست شده و هارون نیز نتوانست جلو ایشان را بگیرد تا آنجا که آن مردم قصد کشتن هارون را داشتند، حال کسی نمی­تواند به این پیامبر خدا اعتراض کند که چرا هارون با قوم خویش نجنگید! پس وقتی پیامبر خدا و جانشین پیامبر خدا یعنی هارون که هم پیامبر و هم خلیفه پیامبر است چنین کرد کسی نمی­تواند به عدم جنگ حضرت علی علیه السلام با خلفاء ایراد بگیرد. این یکی از آن شش پیامبری است که حضرت علی علیه السلام برای اثبات حجیّت فعل خویش به عملکرد آن اشاره می­کند و در مورد پنج نبی دیگر نیز وضع به همین منوال است. «خوب دقت بفرمایید»

اگر چه طبق احادیث آینده علت واقعی عمل مولا ترس و خوف از دشمنان نبوده است، لکن امام علی علیه السلام با این بیان در اصطلاح با دلیلی جدلی و با ذکر مثالهایی از موضع گیریهای انبیاء گذشته به اسکات مخاطب پرداخته‌اند. ما در ضمن نقل احادیث دیگر به بیان دلیل اقنائی و حقیقی آن خواهیم پرداخت.

در حدیث دیگری حضرت امام علی بن ابیطالب علیه السلام  علت نجنگیدن خویش با خلفاء را اینگونه بیان می­فرمایند:

به خدا سوگند که منع از گرفتن حق خویش نه از روی ترس بود و نه کراهت از مرگ، آن نبود جز وفا به عهدی که با رسول خدا داشتم زیرا آن حضرت مرا خبر داده بود که:

) ان الامةستغدربک و تنقض عهدی و انک بمنزلة هارون من موسی. (

این امّت نسبت به تو جفا و مکر روا می‌دارند و پیمان و وصیّت مرا درباره تو نقض می­کنند و این را بدان که تو نزد من بمنزله­ ی هارون نسبت به موسی هستی. پس من عرض کردم ای رسول خدا در آن زمان وظیفه من چیست؟ فرمودند: اگر یار و یاوری یافتی با آنان مبارزه کن و حق خود را بگیر، در غیر این صورت سکوت کرده و خون خود را حفظ کن تا آن زمانی که مظلومانه به من ملحق شوی.[19]

ذکر حدیث اول به خاطر این بود که سؤال کننده بداند چنین واقعه­ ای در امّت­های قبل هم اتفاق افتاده و به عنوان مثال امّت موسی پس از رفتن او از بین ایشان قصد قتل هارون خلیفه موسی را کرده و عوض اینکه به سخنان او گوش فرا دهند رو به سامری آورده و به گوساله او توجه پیدا نمودند و هارون نیز با ایشان مقاتله نکرد و این ماجرا عیناً در امّت اسلام حادث شد و کسی نمی­تواند بگوید که چرا حضرت علی علیه السلام با منحرفین قتال نفرمود زیرا جواب داده می­شود به همان دلیل که هارون نبی با مرتدین قتال نکرد.

حدیث دوم اشاره به دلیل دیگر حضرت علی بن ابیطالب علیه السلام ، برای نجنگیدن و بیعت کردن اجباری با خلفاء می­کند و آن دلیل، عهد و پیمانی است که رسول خداصلی الله علیه و آله با امیرالمؤمنین علیه السلام بسته است مبنی بر اینکه اگر یاری یافتی نبرد کن و حقّت را بگیر و الّا سکوت کرده و خودت را حفظ کن.

در روایت دیگری از حضرت ابی عبدالله جعفر بن محمد الصادق علیه السلام می­خوانیم که وقتی از ایشان سؤال شد که: مگر امام علی علیه السلام انسان قوی و قدرتمندی نبوده که درباره­ی امر خدا نیز محکم و به عمل کردن آن مقیّد باشد؟ حضرت فرمودند: بلی، سؤال کننده ادامه داد: پس چه چیز مانع شد که ایشان از حق خویش گذشته و غاصبین را دفع نکنند؟ حضرت ابی عبدالله الصادق علیه السلام فرمودند: آیه­ای در کتاب خدا علی علیه السلام را از این کار منع می­نمود. عرض کرد: کدام آیه؟ فرمودند:

آیه­ی،)لوتزیلوا لعذّبنا الذین کفروا منهم عذابا الیماً.([20]

اگر مؤمنین و کافرین (در نسل) از هم جدا می‌شدند ما کافرین ایشان را عذابی دردناک  می­کردیم. همانا خداوند عزوجل امانت‌هائی مؤمن را در پشت کافرین و منافقین قرار داده و علی علیه السلام چنین نبود که پدران کافر و منافق را بکشد زیرا می­خواست که آن ودایع و امانت­ها خارج گردند.[21]

در این حدیث اشاره به دلیل سومی شده و آن وجودِ انسان­ها و اولادهای صالح در

اصلاب و پشت­های افرادی منافق و چه بسا کافر است و حضرت علی علیه السلام با نکشتن پدران کافر امکان به دنیا آمدن فرزندان پاک و صالح را از بین نمی­برد. واین سنّتِ همیشگی مولا علی علیه السلام بوده همان‌طور که کسی به حضرت مولا علیه السلام عرض کرد ما در جنگ­ها هر کس را که ببینیم می­کشیم ولی شما گویا افرادی را برای چشیدن طعم ذوالفقار انتخاب می­کنید و عده­ای را نمی­کشید؟ حضرت اسدالله علی مرتضی علیه السلام فرمودند: آری چنین است من در نسل­های آینده او می­نگرم پس اگر در نسل او هیچ مؤمنی نباشد او را کشته و الّا برای دنیا آمدن آن فرزند مؤمن این پدر و یا جد را باقی می­گذارم.

خلاصه کلام اینکه اگر بنا بود حضرت علی علیه السلام به مقاتله با آن منافقین و غاصبین که حق ایشان را غصب کرده بودند برآیند لازم می­آمد که عده زیادی از مردم به یاری ایشان بپردازند در حالی که یاران حضرت همان چند نفر معدود که در روایت آمده می­بودند و اگر ایشان می­خواستند با قدرت الهی با آن قوم غاصب نبرد کنند پس فرزندان مؤمنی که در نسل آن گروه غاصب بوده و هنوز به صلب و یا رحم دیگری منتقل نشده بودند نیز تماماً نابود می­شدند پس حضرت بهترین کار را عمل فرموده و آن، عمل نمودن به وصیّت پیامبر اکرمصلی الله علیه و آله یعنی جنگ نکردن با این قوم غاصب بوده است.

در خبر دیگر علت دیگری آمده و آن نابودی ریشه اسلام نوپا و کافر شدن مسلمانان تازه مسلمان شده می­باشد.

)عَن ابن ابی عمیر عن بعض اصحابنا قال قلت لابی عبدالله علیه السلام لم کفّ علی علیه السلام  عن القوم؟ قال مخافة ان یرجعوا کفاراً([22]ابن ابی عمیر از بعضی یاران امام صادق علیه السلام نقل می­کند که می­گوید به امام علیه السلام عرض کردم: چرا حضرت علی علیه السلام از مبارزه با آن قوم غاصب چشم پوشیدند؟ حضرت فرمودند: زیرا می­ترسید که مردم به کفر برگردند.

همه اینها به علاوه­ی عدم وجود یاران با وفا ماجرا را به چنان سرانجامی می­کشاند که نالایق­ترین افراد برمسند رسول اکرم صلی الله علیه و آله تکیه زده و صالح­ترین ایشان به کنج خانه عزلت خزیده و از حق خویش محروم گردند.

ممکن است کسی بگوید: چرا حضرت علی بن ابیطالب علیه السلام به تنهایی و یا با اکتفا به همان چند نفر یار معدود به ضد خلفاء قیام نکردند؟ نهایت امر این بود که او در این راه کشته می­شد، مگر قتل و شهادت در راه خدا و حق برای انسان مؤمنی کراهت دارد و مگر حضرت حسین بن علی علیه السلام که فرزند همین امام است چنین نکرد؟

در جواب این مطلب روایتی که محدث جلیل القدر ابی نصر عیاشی در کتاب تفسیر خویش آورده است را متذکر می­شویم:

امام صادق علیه السلام فرمودند: تنها کسی که مأمور بود ولو بدون وجودیار و ناصر با دشمن بجنگد رسول­خداصلی الله علیه و آله بوده­اند به دلیل آیه:)قاتل فی سبیل الله لا تکلف الا نفسک.([23]

پس تو خود تنها در راه خدا به کارزار برخیز که جز شخص تو بر آن مکلف نیست.

ولی درباره­ی دیگران اگر یار و یاوری یافتند قتال واجب می­شود به دلیل:

)الا متحرفا لقتال او متحیزاً الی فئته([24]

و باید دانست که امام (سلام الله علیه) نیز به امر خداوند کار می­کند.

)لا یسبقونه بالقول و هم بامره یعملون(.

اما درباره­ ی حضرت سیدالشهداء حسین بن علی علیه السلام طور تمام ائمه علیه السلام وظیفه­ ای از جانب خداوند بر عهده دارند که آن وظیفه از طریق پدرشان و از طرف رسول خداصلی الله علیه و آله به ایشان منتقل می­شود و ثانیاً، ایشان نیز به جهت دعوت عمومی مردم کوفه، شهر جد خویش مدینه را رها کرده و در واقع یاور ظاهری ایشان را به سمت کوفه کشاند و اگر بگویید چرا زمانی که بی وفایی یاران خویش را دیدند هم چون برادر خویش امام مجتبی علیه السلام که با معاویه بیعت کرد و بالاتر هم چون پدرشان که با ابابکر بیعت کرد چرا با یزید بیعت نکردند؟ گفته می­شود که در آن زمان همان اثری که در عمل  حضرت علی بن ابیطالب علیه السلام و امام حسن بن علی المجتبی علیه السلام بود و اسلام و شیعه را حفظ نمود در این زمان در شهادت حضرت حسین بن علی علیهما السلام بوده و به قول خود ایشان إن کان دین جدی لا یستقیم الا بقتلی فیاسیوف خذینی.

 

علت جنگ حضرت علی علیه السلام با اصحاب جمل، معاویه و خوارج

در اینجا باید گفت که علت­های پیشین که باعث دست برداشتن از قتال با غاصبین گردیده بود درباره ناکثین (اصحاب جمل) قاسطین (معاویه و یارانش)، مارقین (خوارج) دیگر صدق نمی­کند.

اولاً: که ایشان یاران زیاد و فراوانی برای جنگ با این سه گروه داشتند.

ثانیاً: در زمان جنگ توجه به اصلاب و نسل­های آینده نموده و اگر کسی در نسلش مؤمنی وجود دارد او را به قتل نمی­رساندند.

ثالثاً: از همه مهم­تر عهد رسول خداصلی الله علیه و آله مبنی بر جنگ با این سه دسته که درست عکس عهد پیامبرصلی الله علیه و آله درباره جنگ با خلفاء است، آن حضرت را ترغیب به جنگ با ایشان می‌کند.

 

عهد پیامبرصلی الله علیه و آلهدرباره جنگ با ناکثین، قاسطین و مارقین

متقی هندی در کنز العمال[25] و سلیمان بن ابراهیم قندوزی حنفی از اعلام اهل سنّت در کتاب ینابیع الموّده و دیگر بزرگانی از اهل سنت روایت کرده­اند:

 )علی علیه السلام قال: عهد الی رسول الله صلی الله علیه و آلهفی قتال الناکثین و القاسطین و المارقین([26]

حضرت علی علیه السلام فرمودند: که رسول خداصلی الله علیه و آله درباره جنگ با ناکثین (اصحاب عایشه در جنگ جمل) قاسطین (اصحاب معاویه در صفین) و مارقین (یعنی خوارج) از من عهد گرفتند.

البته روایات شیعه در این­باره نیز به کثرت رسیده است لکن ما به همین یک روایت از کتب اهل سنّت اکتفا می­کنیم.

پس نجنگیدن حضرت علی علیه السلام با خلیفه اول و دوم برای پس گرفتن حق خویش علامت تأیید ایشان و حکومت جائرانه آنها نیست بلکه به دلایلی که ذکر شد باعث دست کشیدن از حق و بیعت کردن با خلفاء بود که همان دلایل در جنگ با معاویه و دیگران موجود نبود.

 

 


1- الامامة و السیاسة/ 14

2-تاریخ طبری 3/198  

3- همان  3/202

4- صحیح بخاری، کتاب المغازیصفحه 749، حدیث 4241، صحیح مسلم، باب قول النبی (صلی الله علیه و آله) لانورث صفحه 788، حدیث 1759   

5- صحیح بخاری کتاب المحاربین باب 17 حدیث 6830 صفحه 1207

6- مروج الذهب 2/308     

7- تاریخ یعقوبی 2/10

8- شرح نهج البلاغه 2/21                                 

9- منابع گذشته

10- گفتار ابوسفیان در پستی نسب خلفاء و گفتار ابن ابی الحدید درباره افضل و مفضول را در کتاب تاریخ طبری جلد3 صفحه 202، و شرح نهج البلاغه، مقدمه جلد یک بنگرید.       

11- الامامة و السیاسةصفحه 12

12-  این عین همان سؤالی است که مؤلف کتابی که در صدد جواب آن بر آمده‌ایم در جایی از کتاب پرسیده و گفته است چرا علی uبا ظالم اولی نجنگید و با ظالم های بعدی مقاتله نمود پس معلوم می شود عمل او صحیح نیست و یا اینکه اولی ها یعنی ابابکر وعمر ظالم نبوده و حق او را غصب نکرده اند.   

13- قمر/10

14- هود/80      

15- مریم/48

16- شعرا/21     

17- اعراف/150

18-  احتجاج طبرسی 1/411، بحار الانوار 29/231

19- احتجاج طبرسی 1/413، بحار الانوار 29/222    

20- فتح/25

21- بحار الانوار 29/228، مانند این حدیث احادیث مشابهی در کتاب علل الشرایع 1/488 و تفسیر فرات کوفی/422 آمده است

22- علل الشرایع 1/500 بحارالانوار 29/226

23-  نساء 84                                 

24-  تفسیر عیاشی 1/56- انفال / 26

25- کنز العمال جلد 13 صفحه 110 حدیث 36361 و صفحه 112 حدیث 36367

26- ینابیع المودّه 1/2385، ابن  مغازی نیز در کتاب مناقب در چند جا به این مطلب اشاره کرده است، صفحات 53، 298 و 406 مناقب ابن مغازلی

 


 

نوشته شده توسط عاشق اهل بیت در شنبه هفتم خرداد 1390 ساعت 14:28 موضوع | لینک ثابت